همه آدمای زندگیم کسایی بودن که اومدن ولی زود رفتن...
ولی خیلی زود پشیمون شدن و برگشتن...
اونقدر پشیمون که حاضرن هر کاری بکنن تا دوباره منو داشته باشن...
ولی میدونی چیه؟؟؟
...
من دنبال آدمهای جدیدی میگردم،
که بیان و بمونن برای همیشه...
نفرین به کسی که با اومدنش فاتحه خوند به همه زندگی و آبرویم
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش ...
فروغ فرخزاد
امشب هیچی ازم نموند
دلم میخواست زمین باز میشد میرفتم توش دیگه هیچوقتم بیرون نمیومدم
بدترین و تلخ ترین تجربه زندگیم امشب رخ داد
لعنت به تجربه های تلخ...
رسم روزگار همینه
درد انتظار همینه ...
آدم باید بمیرد وقتی نمی تواند با هیچکس توی این دنیا درد دل کند....
نمیدونم چرا هر پستی که میذارم بعضیا به خودشون میگیرن و فکر میکنن واسه اونا نوشتم!!!!
والا بخدا منظوری ندارم...
شقایقم...
نوشته های من صرفا از دلتنگیه.. دلتنگی که همیشه همراهمه و هیچوقت تنهام نذاشته..
داغی هست بر دلم
که تا ته دنیا با خود می برم
داغی که بر دلم نشسته
داغی که بر دلم نهاده ...
همه چی تموم شد
همون جور که شروع شده بود
راحتِ راحت...
....
حالا که فکر میکنم میبینم اصلا نباید شروع میشد
یه شروع ِاشتباه ...
و
یه پایان راحت...
حتی خانه تکانی هم زمستان را از زندگیم نتکانده است...
در شروع بهاری دیگر ...
هر سال تنها
سالهای تازه کهنهتر میشود
و
غمی کهنه، تازهتر
.....
نه یاهو نه جی میل...
نه فیس بوک نه یوتیوب ...
پس چکار کنیم دیگه؟
سرعت هم که نداریم
شقایقم
به دادمون برس
......
هر کجا که پا میگذاری، صدای گوشخراش فریادها تمام نمیشود:
من ! من هم هستم !
نگاه کنید !
به من !
من !
منی که از حنجرهی لباسهای غریب و گیسوان آشفته و چهرههای بزک کرده فریاد میزند برای دیده شدن . .
گوشهایم تیر میکشند!
دیگر نمیخواهم بشنوم . .
دستهایم را میگیرم روی چشمهایم و میدوم. به سمت نزدیکترین راهی که مرا به "من" میرساند..
خودم را می بینم که دارم دوست داشته نمی شوم . هر شب...
بی هیچ تلاشی برای دوست داشته شدن .
صبح که بیدار می شوم اذیتم ، خسته ام و اندوهگینم .
و این خیلی بی رحمانه است .
من چیزی را جا گذاشتهام که دیگر نمیتوانم پسش بگیرم...
من زندگیمو گم کردم ...
میدانم
یکی از همین روزها خواهی آمد...
دیگه دست و دلم به نوشتن نیست...
نمیدونم چرا...
صدا کن مرا
صدای تو خوب است ...
..........
تقدیم به اونی که با حضور جدیدش رنگی تازه به زندگیم بخشید...